غزل شمارهٔ ۵۹۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
سر هرکس زگلی پر زده است
گل ندانست چه برسر زده است
گر بوذ آینه منظور بتان
چشم ما هم مژه کمتر زده است
لغز میکده عجز رساست
پای پر آبله ساغر زده است
بیرخش نام تماشا مبرید
بو نکاهم مژه نشنر زده است
با دل جمع همان میسوزم
شعله اینجا در اخگر زده است
شمع گر سیرگریبان دارد
فال پروانه ته پر زده است
تا رهی واشود ز قد دوتا
زندگی حلقه بر این در زده است
شوفم از نبامهبران مببتغنیست
رنگ ما پر به کبوتر زده است
گره دل ز که جوید ناخن
دستهای همه قیصر زده است
نالهگر مشق جنون میخواهد
شش جهت صفحهٔ مسطر زده است
غافل از طعن کس آگاه نشد
بر رگ مرده که نشتر زده است
ناکجا زحمت امید بریم
نفس این بال مکرر زده است
نیست آتش که زجا برخیزد
دل بیمار به بستر زده است
فقر آزادی بیساختهایسث
کوتهی دامن ما بر زده است
این سخن نیست که یاران فهمند
عبرت ازبیدل ما سر زده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی درد و رنج های انسانی میپردازد و با تصاویری زیبا احساسات عمیق را منتقل میکند. شاعر از نمادهایی چون گل، آینه، میکده و شمع استفاده میکند تا به مفهوم عشق و نابسامانیهای زندگی پرداخته و به تضادهای موجود در وجود افراد اشاره کند. او به ناکامیها، فقر آزادی و عذابهای روحی اشاره دارد و میگوید که عدهای ممکن است درک صحیحی از این دردها نداشته باشند. در نهایت، شعر تلاشی است برای فهمیدن عمیقتر زندگی و عبرت گرفتن از تجربیات.