نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۹۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا ز آغوش‌وداعت داغ حیرت‌چیده است

همچوشمع‌کشته‌در چشمم‌نگه‌خوابیده‌است

باکمال الفت از صحرای وحشت می‌رسم

چون سواد چشم آهو سایه‌ام رم دیده است

جیب و دامانی ندارد کسوت عریانی‌ام

چون‌گهراشکم‌همان‌در چشم‌خود غلتیده‌است

نی خزان دانم درین‌گلشن نه نیرنگ بهار

این‌قدر دانم‌که اینجا رنگ‌هاگردیده است

طبع آزاد از خراش جسم دارد انبساط

زخمه تا بر تار می‌آید صدا پالیده است

وحشتم‌گل می‌کند از جیب اشک بی‌قرار

صبح در آیینهٔ شبنم نفس دزدیده است

بر رخ اخگر نقابی نیست جز خاکسترش

دیدهٔ ما را غبار چشم ما پوشیده است

کعبهٔ مقصود بیرون نیست از آغوش عجز

آستانش بود هرجا پای ما لغزیده است

عجز طاقت‌کرد آهم را چو شمع‌کشته داغ

جاده‌ام از نارسایی نقش پا گردیده است

غیر وحشت باغ امکان را نمی‌باشدگلی

چرخ هم‌اینجا ز جیب صبح دامن چیده است

ناله دارد درکمند غم سراپای مرا

بیستون در دم و بر من صدا‌‌پیچیده است

سرگرانی لازم هستی بود بیدل‌که صبح

تا نفس باقی‌ست صندل بر جبین مالیده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و تنهایی شاعر می‌پردازد. شاعر در حال وداع و جدایی است و این تجربه، حیرت و داغی عمیق در درون او ایجاد کرده است. او خود را در حالتی از عریانی و وحشت می‌بیند که نشان‌دهنده ضعف و بی‌پناهی‌اش است. در بطن تصویرهای گیرا، شاعر به مسائل بیشتری چون مرگ و زندگی، عشق و عجز، و جستجوی معنا در زندگی اشاره می‌کند. او حس ناآرامی و دلتنگی را در قالب تصاویری از طبیعت و موجودات زنده به تصویر می‌کشد. در نهایت، شعر به نوعی به تأمل در مورد این موضوعات عمیق و پیچیده می‌پردازد و به ما یادآوری می‌کند که همواره در جستجوی حقیقت و آرامش در زندگی هستیم.