غزل شمارهٔ ۶۳۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست
که ذر بر تو مراکار با من افتادست
کجا روم که چو اشکم ز سعی بخت نگون
به پیش پا همه از پا فتادن افتادست
چو غنچه محرم زانوی دل شو و دریاب
که در طلسمگریبان چه دامن افتادست
چرا جنون نکند فطرت از تصور من
که عمرهاست نگاه تو بر من افتادست
به غیر سوختن از عشق نیست جان بردن
بت آتشی به قفای برهمن افتادست
صدای کوه به این نغمه گوش میمالد
که سنگ و خشت همه در فلاخن افتادست
نه نخل دانم و نیگلبن اینقدر دانم
که راه نشو و نماها بهگلخن افتادست
در احتیاج نم جبهه میدهد آواز
که آب شو، گرت آتش به خرمن افتادست
تلاش نقش نگین میرسد به قبر آخر
به دوش دل ز جهان بارکندن افتادست
شرر نیام که کنم کار خود به خنده تمام
چو شمع تا به سحر سر بهگردن افتادست
بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل
در آب چشمهٔ ادراک روغن افتادست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق ناشی از عشق و سرگشتی ناشی از آن است. شاعر از ناملایمات زندگی و سرنوشت ناخوشایند خود میگوید و نشان میدهد که چگونه عشق و زیباییهای آن میتواند انسان را به ورطهی غم و درد بیفکند. او به تعابیر مختلف دربارهی مشکلات و سختیهایی که در مسیر عشق با آن مواجه است، سخن میگوید و جستجو برای آرامش و درک احساساتش را به تصویر میکشد. در نهایت، شاعر به ناچاری از زندگی و بیثمر بودن تلاشهاش در عشق اشاره میکند و به نوعی ناامیدی و عدم تحقق آرزوها را منعکس میکند.