نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گذاز امن درین انجمن کم افتادست

به خانه‌ای که تویی سقف آن خم افتادست

ز سعی اگر همه ناخن شوی چه خواهی‌کرد

گره به رشتهٔ تدبیر محکم افتادست

مگر به سجده توان پیش برد ناز غرور

که همچو شمع سر ازپا مقدم افتادست

جهان تلاش لگدکوب یکدگر داره

چو سبحه قافله‌ها درپی هم افتادست

ازین قیامت توفان نفس مگوی و مپرس

کجاست آدمی‌، آتش به عالم افتادست

مباد زان لب خامش سوال بوسه‌کنی

غرور تیغ تغافل تنک دم افتادست

فناست آنچه ز علم و عیان به جلوه رسید

هنوز صورت انجام مبهم افتادست

ز نقش پا به جبین وارسید ونوحه کنید

نگین ماست ‌که یکسر ز خاتم افتادست

یکی است پست و بلند بنای هستی ما

به خاک‌، سایهٔ نقش قدم‌کم افتادست

سراغ وحشت فرصت ز اشک ماگیرید

سحر ز باغ‌ گذشته‌ست شبنم افتادست

صبا درین چمن از غنچه‌ها نقاب مدر

سر همه به‌ گریبان ماتم افتادست

کباب آتش بی‌ دردی ‌ام مکن یارب

به حق دیده بیدل که بی نم افتادست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و افکار عمیق انسان در رابطه با زندگی، غرور، و فنا می‌پردازد. شاعر از کمبود آرامش و امنیت در جامعه سخن می‌گوید و به تعبیراتی درباره ناز و غرور اشاره می‌کند. او اشاره می‌کند که تلاش‌های انسانی گرچه مهم است، ولی در نهایت با ناکامی‌هایی روبه‌رو می‌شود. شاعر به تضاد در زندگی اشاره می‌کند و از لحظاتی از غم و ماتم، به ویژه در یادآوری گذشته‌ها، صحبت می‌کند. در پایان شعر، او از درد بی‌درمانی و بی‌حالی روحی خود در برابر مشکلات زندگی می‌گوید و از خدا می‌خواهد که او را در سختی‌ها یاری کند. به‌طور کلی، شعر نشان‌دهنده تلاشی است برای درک عمیق‌تر از زندگی و جست‌وجوی آرامش در دنیای پرفراز و نشیب است.