غزل شمارهٔ ۶۳۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
دل ز اوهام غبارآلودست
زنگ آیینهٔ آتش، دودست
عمرها شدکه چو موجگهرم
بال پرواز قفس فرسودست
طرف عجز غرور ست ابنجا
سجدهها آینهٔ مسجودست
معنی شهرت عنقا دریاب
شور معدومی ما موجودست
گر شوی محرم انجام طلب
نقش پا آینهٔ مقصودست
غنچه گل کن که درین عبرتگاه
خنده را چاک گریبان سودست
بر دل کس نخوری از دم سرد
وعظ بیجا همهجا مردودست
زخم دل ضبط نفس میخواهد
غنچه را بستن لب بهبودست
تشنه مردند، شهدان وفا
آب شمشیر تو خونآلودست
بیدل از هستی موهوم مپرس
ساز بنیاد نفس نابودست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل در زندگی و واقعیتهای وجودی میپردازد. شاعر به غبارآلود بودن دلها و زنگار آیینهها اشاره میکند و از عمر انسانها که مانند موجها به سرعت میگذرد، سخن میگوید. او به عجز و غرور در زندگی اشاره دارد و بر لزوم درک واقعیات تأکید میکند. شاعر خواهان این است که انسانها در جستجوی حقیقت باشند و از ظواهر و دنیای مادی غافل نشوند. غنچه و گل به عنوان نماد زیبایی و تکامل در زندگی مطرح شدهاند و بر اهمیت صبر و تامل در برابر دردها و مشکلات تأکید دارد. همچنین بر زخمها و نیاز به ضبط نفس اشاره میکند و هشدار میدهد که از وجود ظاهری و غیرواقعی دوری کنند. در نهایت، بیدل بر این نکته تأکید دارد که وجود موهوم و دنیای فانی باید مورد پرسش قرار گیرد.