غزل شمارهٔ ۶۷۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شهید خنده زخمم که تیغ همدم اوست
کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست
شکار ناز غزالیست، ناتوان دل من
که رنگ دهر به فتراک بستهٔ رم اوست
تو را به ملک ملاحت سزد سلیمانی
از آن نگین تبسم که غنچه خاتم اوست
به برق تیغ تو نازمکه در بهار خیال
هزار صبح تجلی مقابل دم اوست
چه ممکن است ززلفت برون تپیدن دل
که حسن هم ز اسیران حلقهٔ خم اوست
ز تنگی دلم اندیشه میتپد در خون
چگونه محشر غم در فضای مبهم اوست
بهار خاک به این رنگ و بو چه امکان است
نفس در آینهٔ ما هوای عالم اوست
شهید تیغ که زین وادی خراب گذشت
که شام و صبح هجوم غبار ماتم اوست
هوای الفت بیگانه مشربی داریم
قرار ما طلب او، نشاط ما غم اوست
بهشت خرمی ماست مجمع امکان
ولی چه سود که شخص مروت آدم اوست
به چشم کم منگر بیدل ستمزده را
که آبروی محبت به دیدهٔ نم اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، احساسات عمیق عاشقانه و دردناک شاعر را به تصویر میکشد. شاعر از زخمهای ناشی از عشق و زیبایی معشوق میگوید و به تضاد میان شادابی و غم اشاره میکند. او به تیغ عشق و تأثیر آن بر دلش، همچنین به زیبایی و سحرانگیزی معشوق که نماد زندگی و خرمی است، اشاره دارد. شاعر از کمبودهای خود و غم ناشی از فاصله با معشوق سخن میگوید و به دنبال دستیابی به او و آرامش در فضای غمانگیز عشق است. این شعر به تضاد احساسات و تعارض میان عشق و ناکامی میپردازد.