غزل شمارهٔ ۷۱۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
تا به مطلوب رسیدنکاریست
قاصدان دوری ره طوماریست
مپسندید درازی به نفس
که زبان تا نگزد لب، ماریست
بوی گل تشنهٔ تألیف وفاست
غنچهٔ پاس نفس بیماریست
کو وفا تاکسی آگاه شود
که محبت بهگسستن تاریست
آن مژه سخت تغافل دارد
نخلیده به دل ما خاریست
داغ سودا نتوان پوشیدن
شمع راگل به سر بازاریست
موی ژولیده دماغت نرساند
ورنه سر نیز همان دستاریست
اگر این است دماغ طاقت
بر سرم سایهٔ گلکهساریست
قصهٔ عجز شنیدن دارد
در شکست پر ما منقاریست
مژه تهمتکش اشک آنهمهنیست
بزم صحبت قدح سرشاریست
غافل از نشئهٔ این بزم مباش
خط پیمانه گریبانواریست
ندهی دامن تسلیم از دست
گردن ما ز بلندی داریست
خضر توفیق بلد میباید
جبهه تا سجده ره همواریست
چند موهومی خود را شمرم
عدد ذرهکم بسیاریست
بیدل از قید خودم هیچ مپرس
دامن سایه ته دیواریست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفاهیم پیچیدهای همچون عشق، وفا و حال و هوای دل میپردازد. شاعر با استفاده از استعارهها و تصاویر زیبا، نشان میدهد که رسیدن به مقصود (عشق یا فهم عمیق) نیازمند تلاش و صبر است. او به عدم رضایت از درازنفس و ناپایداری در روابط اشاره میکند و به تبعات عشقی که موجب ناپایداری میشود، پرداخته است. همچنین، او به استفاده از نمادهایی همچون گل و شمع اشاره میکند تا نشان دهد که عشق و وفا همیشه نیازمند مراقبت و توجه است. در نهایت، شاعر خود را در حالتی از خودآگاهی و انتقاد از وضعیت درونیاش نشان میدهد و تاکید میکند که باید از قید و بندهای ذهنی آزاد شود.