نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۲۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

امروز دور صحبت وقف ستم ایاغی‌ست

قلقل ترنگ میناست از بسکه نشئه باغی‌ست

الزام و انفعال است شرط وفاق احباب

دلبستگی‌که دارند با یکدگر جناغی‌ست

از طبع نکته‌سنجان انصاف‌کرده پرواز

از بسکه خرده‌گیرند تحسینشان‌کلاغی‌ست

در دوستان شکایت هنگام گرم دارد

هرجاخموشیی‌هست‌از شکوه‌بی‌دماغی‌ست

نی دل حضور دارد، نی دیده نور دارد

سامان این شبستان کوری و بی‌چراغی‌ست

تا دل الم نچیند ازکینه محترز باش

گر تلخی از حلاوت‌گل‌کرد میوه داغی‌ست

مشکل دماغ سودا آزادگی نخواهد

داغ هوای صحراست هرچند ‌لاله باغی‌ست

زین جستجوی باطل بر هرچه وارسیدم

دیدم به دوش انفاس بار عدم سراغی‌ست

بیدل من جنون‌کش درحسرت دل جمع

ازهرکه‌چاره‌جستم‌گفت‌این‌مرض‌دماغی‌ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی موضوعاتی مانند دوستی، شکایت، و احساسات انسانی می‌پردازد. شاعر به ارتباطات میان دوستان اشاره می‌کند و می‌گوید که در کنار محبت و دوستی، مشکلاتی نیز وجود دارد. او به این نکته می‌پردازد که دل انسان ممکن است از کینه و تلخی رنج بکشد و این موجب ایجاد درد و ناراحتی می‌شود. همچنین، او بیان می‌کند که تلاش برای آزادی و رهایی از رنج‌ها دشوار است و به نظرمشکلاتی که در دوستی‌ها وجود دارد، مانند بی‌حالی و عدم نور در زندگی، قابل مشاهده است. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که این وضعیت به نوعی جنون و حسرت تبدیل شده است و به دیگران اشاره می‌کند که راه حلی برای این درد نمی‌توان یافت.