غزل شمارهٔ ۷۳۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جهان ز جنسِ اثرهای این و آن خالیست
به هرزه وهم مچینید، کاین دکان خالیست
گرفته است حوادث، جهاتِ امکان را
ز عافیت چه زمین و چه آسمان خالیست
به رنگِ چنبرِ دف در طلسمِ پیکر ما
به هرچه دست زنی منزلِ فغان خالیست
ز شُکرِ تیغِ تو، یارب چهسان برون آید
دهانِ زخمِ اسیری که از زبان خالیست
اگرچه شوقِ تو لبریزِ حیرتم دارد
چو چشمِ آینه، آغوشِ من همان خالیست
ترشحی به مزاجِ سحابِ فیض نماند
که آستینِ کریمان چو ناودان خالیست
به چشمِ زاهدِ خودبین، چه توتیا و چه خاک
که از حقیقتِ بینش چو سرمهدان خالیست
کدام جلوه که نگذشت زین بساطِ غرور
تو هم بتاز که میدانِ امتحان خالیست
فریبِ منصبِ گوهر مخور که همچو حباب
هزار کیسه در این بحرِ بیکران خالیست
ز چاکِ دانهٔ خرما، شد اینقدر معلوم
که از وفا دلِ سختِ شکرلبان خالیست
گهر ز یأس، کمر بر شکستِ موج نبست
دلیکه پر شود از خود، ز دشمنان خالیست
به جیبِ توست، اگر خلوتی و انجمنیست
برون ز خویش کجا میروی؟ جهان خالیست
به همزبانیِ آن چشمِ سرمهسا، بیدل
چو میلِ سرمه، زبان من از بیان خالیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر بیانگر احساس ناکامی و عدم وجود معنا در جهان است. شاعر به توصیف خالی بودن زندگی از حقیقت و ارزشها پرداخته و به مقایسههای مختلفی میپردازد که نشاندهنده عدم رضایت و نقصان در وجود انسان و پیرامونش است. با استفاده از تصاویری چون خالی بودن دکان، آسمان، و دهان زخمخورده، شاعر احساسات عمیق خود را نسبت به بیمعنایی و فقدان عشق و وفا بیان میکند. او نیز به نگاهی انتقادی به خودپسندی و فریبندگی منصبها و مادیات اشاره میکند و میگوید که دنیا در نهایت خالی از حقیقت است.