غزل شمارهٔ ۷۳۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بندگی با معرفت، خاصِ حضورِ آدمیست
ورنه اینجا سجدهها چون سایه یکسر مبهمیست
با سجودت از ازل پیشانیام را توأمیست
دوری اندیشیدنم زان آستان، نامحرمیست
آه از آن دریا جدا گردیدم و نگداختم
چون گهر، غلتیدنِ اشکم ز دردِ بینمیست
فرصتم تاکی ز بیآبی کشد رنجِ نفس
سازِ قلیانی که دارد؟ مجلسِ پیری، دمیست
داغ زیرِ پا و آتش بر سر و در دیده اشک
شمع را, در انجمن بودن, چه جای خرمیست؟
حاصلِ اشغالِ محفل، دوش پرسیدم ز شمع
گفت: افزونی نفس میسوزد و قسمت کمیست
سوختن، منتگذارِ چارهفرمایان مباد
جز به مهتابم به هرجا مینشانی، مرهمیست
با دو عالم آشنا، ظلم است بیکس زیستن
پیش ازین هستی غناها داشت، اکنون مبرمیست
آتشی کو کز چراغِ خامشمگیرد خبر
خامسوزِ داغِ دل را، سوختن هم مرهمیست
جز بههمچیدن، کسی را با تصرف کار نیست
گندم انبار است هر سو، لیک قحطِ آدمیست
خلق در موت و حیات از صوف و اطلس تا کفن
هرچه پوشد زین سیاهی و سفیدی، ماتمیست
تا ابد کوک است بیدل نغمهٔ سازِ جهان
اوجِ اقبال و حضیضِ فقر زیری و بمیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به بیان احوالات و احساسات عمیق انسانی میپردازد که در جستجوی معانی و حقیقت وجود خود است. شاعر از حسرت و درد جدایی از ذات الهی صحبت میکند و به نوعی به بیمعنایی و کمبود در زندگی اشاره دارد. او به شرایط بسختی که در آن به سر میبرد و رنجی که از بیآبی و تنهایی میکشد، میپردازد. در عین حال، حرکت به سوی نور و امید را نیز در خود حفظ کرده و از خطرات و دشواریهایی که در مسیر زندگی وجود دارد و پیوند با دیگران را مهمة ارتباط با حقیقت میداند، سخن میگوید. در مجموع، این شعر تلاشی برای درک عمیقتر از وجود و روابط انسانی است.