غزل شمارهٔ ۷۳۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که هیچ بهاری به حسرتِ ما نیست
شکستهرنگیِ امید، بیتماشا نیست
به قدرِ پر زدنِ ناله وسعتی داریم
غبارِ شوق جنونمشرب است، صحرا نیست
ز ما و من به سکوت ای حباب قانع باش
که غیرِ ضبطِ نفس، نامِ این معما نیست
غنا مخواه، که تمثالِ هستیِ امکان
برونِ آینهٔ احتیاج پیدا نیست
چو موج اگر به شکستی رسی غنیمت دان
در این محیط که جز دستِ عجز بالا نیست
به هرچه مینگری پرفشانِ بیرنگیست
که گفته است جهان آشیانِ عنقا نیست
اگر ز وهم برآیی چه موج و کو گرداب
جهان به خویش فرو رفته است، دریا نیست
حسابِ هیچکسی تا کجا توان دادن
بقا کدام و چه هستی؟ فنا هم از ما نیست
به آرمیدگیِ شمع رفتهایم از خویش
دلیلِ مقصدِ از سر گذشتگان، پا نیست
به هرزه بال میفشان در این چمن بیدل
که هر طرف نگری، جز درِ قفس وا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأمل در زندگی و عدم تحقق آرزوها و امیدها میپردازد. او اشاره میکند که در زندگی هیچ چیزی بهدستآمده نیست و هرچه به آن نگاه میکنیم، تنها سرابهایی از آرزوها و حسرتها وجود دارد. دربارهٔ سکوت و قناعت نیز تأکید میکند و اشاره میکند که نیاز به چیزی فراتر از واقعیت نداریم. همچنین، به ناپایداری و فناپذیری هستی اشاره کرده و نارضایتی از وضعیت موجود را ابراز میکند. در نهایت، شاعر زندگی را مانند قفسی میبیند که تمامی آرزوها در آن محبوس شدهاند و به بیثمری و سرگردانی انسان در این دنیا اشاره دارد.