غزل شمارهٔ ۷۴۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نیاز نامهٔ ما عرض سجده عنوانیست
ز خامه آنچه برون ریخت نقش پیشانیست
درین جریده به تسخیر وحشیان خیال
صریر خامه نفسسوزی پریخوانیست
سروش انجمن عشق این ندا دارد
که هر چه میشنوی نغمهٔ تو میدانیست
چه جلوهها که از این انجمن نمیگذرد
تو فال آینه زن گر دماغ حیرانیست
مجاز پردهٔ ناموسی حقیقت توست
به هوش باش که زیر لباس عریانیست
دمیدهایم چو صبح از طبیعت وحشت
غبار ما همه آثار دامنفشانیست
عدم توهم هستیست هرچه باداباد
رسیدهایم به آبادیی که وبرانیست
به پیچ و تاب نفس دل مبند فارغ باش
که این غبار تپش کاکل پریشانیست
غرور شیوهٔ اهل ادب نمیباشد
سری که موج گهر میکشد گریبانیست
قماش فهم نداریم ورنه خوبان را
اتوی پیرهن ناز چین پیشانیست
به جزر و مد تلاطم سبب مخواه و مپرس
محیط سودن کفهای ناپشیمانیست
غبار مهلت هستی کسی چه بشکافد
ز خاک میشنویم اینکه باد زندانیست
مکن تهیهٔ آرایش دگر بیدل
چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل در ارتباط انسان با عشق، حقیقت و وجود میپردازد. نویسنده با استفاده از استعارهها و تصاویر زیبا، به ما یادآوری میکند که زندگی و احساسات ما تحت تأثیر خیال و توهمات قرار میگیرد و نباید فراموش کنیم که حقیقت در پشت ظواهر پنهان است. او همچنین به پیچیدگیهای زندگی و دشواریهای درک عشق و زیبایی اشاره میکند و تأکید میکند که این احساسات، همچون غبار، موقتی و گذرا هستند. در نهایت، نگرانی از تلاطمات و پیچیدگیهای زندگی و عشق به نوعی تسلیم در برابر واقعیت را نشان میدهد.