غزل شمارهٔ ۷۴۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر تپیدنهای دل هم دیدهای واکردنیست
رقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنیست
یا به خود آتش توان زد یا دلی بایدگداخت
گر دماغ عشق باشد اینقدرهاکردنیست
از ورقگردانی شام و سحر غافل مباش
زیرگردون آئچه امروز است فرداکردنیست
هرکف خاکی به جوش صدگدازآماده است
یک قلم اجزای این میخانه صهباکردنیست
خاکما خونگشت و خونها آبگردید وهنوز
عشقمیداندکه بیرویتچه با ماکردنیست
حشر آرامی دگر دارد غبار بیخودی
یک قیامت از شکست رنگ برپاکردنیست
بینشانی میزند موج از طلسمکاینات
گر همه رنگ استهم پرواز عنقاکردنیست
حیرتی دادم خبر از پردهٔ زنگار جسم
شاید این آیینه دل باشد مصفاکردنیست
مشرب درد تو دارم سیر عالمکردهام
گر همهٔکقطرهٔخوناست دلجا کردنیست
اضطرابم درگره دارد کف خاکستری
چون سپند از نالهٔ من سرمه انشاکردنیست
قامت خمگشته میگویند آغوش فناست
ناخنیگلکردهام این عقده هم واکردنیست
شخص تصویریم بیدل زکمال ما مپرس
حرف ما ناگفتنی وکار ما ناکردنیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق و پیچیده عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر به تپشهای دل، رقص و حال و هوای عاشقانه اشاره میکند و تأکید میکند که عشق حسی خاص و پر از درد و لذت است. او به غفلت از جریان زمان و تغییرات آن اشاره میکند و بر این باور است که هر لحظه در زندگی معنا و اهمیت خاصی دارد. شاعر ضمن بیان تضادها و ناپایداریهای عشق، میگوید که میتواند از وضعیت کنونی به وضعیت دیگری تغییر کند و عشق حتی در شرایط سخت و دشوار نیز وجود دارد. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که هر آنچه در دل دارد، قابل بیان و توصیف نیست و این خود راز و دشواریهای عشق است.