غزل شمارهٔ ۷۶۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
درگلشن هوسکه سراغگلیش نیست
گریأس نوحه سربکند بلبلیش نیست
آن ساز فتنهایکه تو محشر شنیدهای
زیر و بم توگر نبود غلغلیش نیست
دیدیم حسن ساختهٔ اعتبار جاه
هرگاه بینطاقه شود کاکلیش نیست
یارب به حال مفلسی خواجه رحمکن
بیچاره خربه عرض چه نازد جلیش نیست
آزادگان ز فکر رعونت منزهاند
باگردن آنکه ساز ندارد غلیش نیست
صیادی هوس، چقدر ننگ فطرت است
شاهین حرص میپرد وچنگلیش نیست
بر انفعال، عشرت این بزم چیدهاند
تاشیشهسرنگون نشودقلقلیشنیست
تدبیر رستگاری جاوید، نیستیست
این بحرغیرکشتی واژون پلیش نیست
از قطره تا محیط وبال تعلق است
بیدل خوشآنکه الفت جزووکلیش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تبیین دردها و چالشهای انسانی میپردازد. در گلشن هوس، زیبایی و خوشیها جایی ندارند و اندوهی در دل نغمهسازان حاکم است. ساز فتنه، اگر نیازی به صدای تو نداشته باشد، خاموش است. او به حسن و ظواهر فریبندهاش اشاره میکند که بدون ارزش واقعی هستند. در حالتی از فقر و ناتوانی، خواجه با دلنگرانی دعا میکند و میبیند که حتی در شرایط نامطلوب نیز عزت و کرامت خود را از دست نمیدهد. آزادگان واقعی از ترفندها و خودبرتربینی فاصله دارند و وضوع در وجودشان است. شاعر به ناکامیهای ناشی از حرص و طمع و همچنین بیمعنایی تفریحات و بزمها اشاره میکند. او تفکر در مورد رستگاری واقعی را ضروری میداند و در نهایت، ارتباط عمیق با حقیقت و وجود را برای انسان توصیه میکند.