غزل شمارهٔ ۷۷۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیست
ز هرچه رنگ توان یافتن بهار تو نیست
کمند همت وحشت سوار عشق رساست
هوس اگرهمه عنقا شود شکارتونیست
زلافترک میفکنخلل بههمت فقر
شکست هردو جهان یککلاهوار تو نیست
شرر به چشم تغافل اشارتی دارد
که این بساط هوس جان انتظار تو نیست
سحر چهکرد درتن باغ تا توخواهیکرد
به هوش باشکه فرصت نفس شمارتو نیست
کجاست آینهای کزنفس نباخت صفا
هوای عالم هستی همین غبار تو نیست
کدام موج درین بحر بیتردد ماند
به خود مناز ز جهدیکه اختیار تو نیست
حضور ساغر خمیازه میدهد آواز
که هیچ نشئه بهگلکردن خمارتو نیست
کدام رمز و چه اسرار، خویش را دریاب
که هرچه هست نهان غبرآشکارتونیست
بهخود چهالفت بیگانگیست شوق تو را
که محو غیری وآیینه درکنارتو نیست
مثال شخص درآیینهگرد وحشت اوست
توگر ز خودنروی هیچکس دچارتو نیست
دلیل خویش پس از مرگ هم تویی بیدل
چو شمعکشتهکسی جز تو بر مزارتو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عمیق و فلسفی بیانگر احساسات و تفکرات شاعر درباره وجود، عشق و انسانیت است. شاعر از خویش و محیط خود میگوید و بیان میکند که دنیا و ارزشها فراتر از آن چیزی هستند که میبینیم. او میگوید که تلاشها و آرزوهای انسان به تنهایی کافی نیست و در نهایت، شناخت خود و درک عمق وجودی انسان اهمیت دارد. شاعر به استقامت در برابر چالشها و لزوم تمرکز بر خود و درونیات اشاره دارد و به این نکته میپردازد که انسان نمیتواند به طور کامل از دیگران تبعیت کند و باید به اصالت خودش پایبند باشد. به طور کلی، این شعر به تأمل و درک عمیقتری از زندگی، عشق و هویت انسانی دعوت میکند.