غزل شمارهٔ ۷۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را
عرضِ یک خمیازه صحرا میکند مخمور را
درد دل در پردهٔ محویتم خون میخورد
از تحیر خشکبندی کردهام ناسور را
چارهسازان در صلاح کار خود بیچارهاند
به نسازد موم زخمِ خانهٔ زنبور را
ما ضعیفان را ملایمطینتی دام بلاست
مشکل است از روی خاکستر گذشتن مور را
زندگانی شیوهٔ عجز است باید پیش برد
نیست سر دزدیدن از پشت دوتا مزدور را
عشرتیگر نیست میباید به کُلفَت ساختن
دُرد هم صاف است بهر سرخوشی مخمور را
غفلت سرشار مستغنیست از اسباب جهل
خواب گو مژگان نبندد دیدههای کور را
در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نهایم
پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را
اعتبار درد عشق از وصل برهم میخورد
زنگ باشد التیامْ آیینهٔ ناسور را
زندگی وحشیست از ضبط نفَس غافل مباش
بویْ آرامیده دارد در قفس کافور را
در تنعم ذکر احسانها بلندآوازه نیست
چینی خالی مگر یادی کند فغفور را
بیدل از اندیشهٔ اوهامِ باطل سوختم
بر سر داغم فشان خاکستر منصور را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی احساسات و دردهای عمیق انسانی میپردازد. او میگوید که شوق و اشتیاق میتواند به حسرت تبدیل شود و درد دل آدمی در خاموشی و محنت خود را میخورد. شاعر از بیچارهگی چارهسازان سخن میگوید و به ضعف و آسیبپذیری انسان در برابر بلاها اشاره میکند. زندگی را به عنوان مسیری پر از عجز و اندوه معرفی کرده و یادآور میشود که غفلت و بیتوجهی به مسائل مهم انسان را دچار جهل میکند. همچنین به تأمل در مرگ و دوری از امید میپردازد و در نهایت بیان میکند که زندگی وحشی است و باید از غفلت دوری کرد. شاعر در انتها از درد عشق و ناکامیهای خود سخن میگوید.