غزل شمارهٔ ۸۵۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت
این نوای فتنه از تار نظر بالا گرفت
هستی ما حایل آن جلوه سرشار نیست
از حبابی پرده نتوان بر رخ دریا گرفت
با همه افسردگی خاشاک غیرت پروریم
آتشی هرجا بلندیکرد فال از ما گرفت
در سواد فقر خوابیدهست فیض زندگی
صبح شد صاحب نفس تا دامن شب ها گرفت
عشق اگر رو بر زمین مالد همان تاج سر است
پرتو خورشید را نتوان به زیر پا گرفت
صحبت دیوانگان دارد اثر کز گردباد
چین وحشت دامن آسایش صحراگرفت
بینشانی صیدگاه همت پرواز کیست
شاهباز رنگ من تا پر زند عنقا گرفت
بر سر راه توام خواباند جوش آبله
سعی پا بر جا زمین آخر به دندانهاگرفت
کور شد حاسد ز رشک معنی باریک من
خیره میبیند چو مو در دیده کس جا گرفت
گریهٔ مستی به آن کیفیتم آماده است
کز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت
داغم از کیفیت تدبیر شوخیهای حسن
خواستم آیینه گیرد، ساغر صهبا گرفت
زودتر بیدل به منزلگاه راحت میرسد
زاد راه خویش هرکس وحشت از دنیاگرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و تجربیات انسانی میپردازد و مضامین عشق، فراق و زندگی را بررسی میکند. او از زیباییها و چالشهای زندگی، و نیز حسرت و افسوس سخن میگوید. در تصاویر شاعرانه به بیان مسائلی چون غم، افتخارات، و تلاطمهای عاطفی میپردازد. او به تضادهای موجود در زندگی اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه عشق و آرزو میتواند انسان را در فراز و نشیبهای زندگی همراهی کند. شاعر همچنین به حسادت و غم دیگران نسبت به خود اشاره میکند و در نهایت، بر این نکته تأکید دارد که پایان سفر زندگی به راحتی میرسد، هرچند در این مسیر موانع و دشواریهایی وجود دارد.