غزل شمارهٔ ۸۵۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که فرصت دام تلاش چیدن رفت
پیگذشتن عمر آنسوی رسیدن رفت
چوشمعسربه هوآ سوخت جوهرتحقیق
چه جلوهها که نه درپیش پا ندیدن رفت
ز بس بلند فتاد آشیان خاموشی
رسید ناله به جاییکه از شنیدن رفت
چه دم زنم زثباتبنای خودکه چوصبح
نفسکشیدن من تا نفس کشیدن رفت
طلب فسرد و نگردید محرم تپشی
چو چشم آینهام عمر بیپریدن رفت
جنون به ملک هوس داشت بوی عافیتی
رمید فرصت وآرام تا رمیدن رفت
به رنگ غنچهٔ تصویر در بغل دارم
شکفتنی که به تاراج نادمیدن رفت
کسی ز معنی چاک جگر چه شرح دهد
خوشمکه نامهٔ عشاق تا دریدن رفت
چه جلوه پرتو حیرت درتن بساط افکند
کز آب چشمهٔ آیینهها چکیدن رفت
فنا به رفع بلاهای بیامان سپر است
به سوختن ز سرشمع سربریدن رفت
مرا به بیکسی اشکگریه میآید
که در پی تو، به امید نارسیدن رفت
گران شد آنقدر از گوهر نصیحت خلق
که گوش من چو صدف بیدل از شنیدن رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان اندوه و نگاهی ناامیدانه به گذر زمان و تلخی زندگی میپردازد. شاعر از فرصتهای از دست رفته و تلاشهای بیهوده صحبت میکند و به نظر میرسد که مرگ و خاموشی را نزدیک میبیند. او به یادآوری آرزوها و آرمانها میپردازد که با گذر زمان محقق نشده و حسرتهایی را به وجود آوردهاند. در نهایت، شاعر از تنهایی و ناامیدی ناشی از نرسیدن به معشوق و بینتیجه ماندن تلاشها سخن میگوید، و این احساسات را با تصاویری از زیبایی و پژمردگی در هم میآمیزد.