نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۰۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن

دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخ

که به‌گرمیی نشد آشنا سر واعظ از زدن زنخ

شده خلقی آینه‌ دار دین به غرور فطرت عیب‌ بین

سر و برگ دیده‌وری‌ست این‌که ز خال می شمرند رخ

به تسلی دل بی‌صفا نبری زموعظه ماجرا

که ز آب سیل گزک دود به سر جراحت پر وسخ

چه سبب شد آینهٔ طلب‌ که دمید این همه تاب و تب

که‌ پر است از طرب و تعب سر مور تا به پر ملخ

ز فسون عالم عنکبوت املت‌کشیده به دام و بس

نفسی دو خیمهٔ ناز زن به طناب پوچ گسته نخ

ز قضا چه مژده شنیده‌ای‌ که سرت به فتنه‌ کشیده‌ای

به جنون اگر نتنیده‌ای رگ گردن توکه‌کرده شخ

به کمند کلفت پیش و پس نتپی چو بیدل بیخبر

تو مقید نفسی و بس دگرت چه دام و کجاست فخ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف وضعیت انسانی می‌پردازد که در میان سردرگمی و تناقضات زندگی سردرگم و گرفتار است. شاعر به انتقاد از عیب‌جویی و غرور آدمیان پرداخته و همچنین به تحیر و شگفتی‌های زندگی اشاره می‌کند. او تصاویری از جنگ و جدل درون و بیرون انسان را ارائه می‌دهد و به درک نادرست و خرافات اشاره می‌کند. در نهایت، شعر دعوی می‌کند که در میان این بلاتکلیفی، انسان باید به خود نگاهی بیندازد و به حقیقتش پی ببرد.