نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۳۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

تو کار خویش کن اینجا تویی در من نمی‌گنجد

گریبان عالمی دارد که در دامن نمی‌گنجد

گرفتم نوبهاری پیش خود نشو و نما سرکن

بساط‌آرایی ناز تو در گلخن نمی‌گنجد

چو بوی گل وداع کسوت هستی‌ست اظهارت

سر مویی اگر بالی به پیراهن نمی‌گنجد

به یکتایی‌ست ربطی تار و پود بی‌نیازی را

که در آغوش چاک اینجا سر سوزن نمی‌گنجد

بساط ماجرای سایه و خورشید طی‌ کردم

در آن خلوت که او باشد، خیال من نمی‌گنجد

غرور هستی‌ و فکر حضور حق خیال است این

سری در جیب آگاهی به این ‌گردن نمی‌گنجد

برون‌ تاز است عشق از دامگاه وهم جسمانی

تو چاهی درخور خود کنده‌ای بیژن نمی‌گنجد

ز پرواز غبار رنگ و بو آواز می‌آید

که بال‌افشانی عنقا در این گلشن نمی‌گنجد

تو در آغوش ‌بی‌پروای دل‌ گنجیده‌ای ورنه

در این دقت‌سرا امید گنجیدن نمی‌گنجد

ببند از خویش ‌چشم و جلوهٔ مطلق ‌تماشا کن

که حسنی داری و در پردهٔ دیدن نمی‌گنجد

درشتی‌های طبع از عشق گردد قابل نرمی

به غیر از سعی آتش آب در آهن نمی‌گنجد

دل آگاه از هستی نبیند جز عدم بیدل

به غیر از عکس در آیینه روشن نمی‌گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و موضوعاتی از جمله عشق، هستی و عدم می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که وجود و تجربیات او فراتر از هر حد و اندازه‌ای است و نمی‌توان آن را در یک قالب مشخص گنجاند. زندگی و عشق او به حدی عمیق و وسیع است که نمی‌تواند در محدودیت‌های دنیوی جای بگیرد. او به رابطه میان عشق و هستی، و همچنین جستجوی حقیقت و درک مطلق اشاره دارد و می‌گوید که درک واقعیات در پرده‌ای از ظاهر غیرممکن است. شاعر به سوی درک عمیق‌تری از وجود و عشق حرکت می‌کند و در این فرآیند به محدودیت‌های تجسم انسانی اعتراض می‌کند.