غزل شمارهٔ ۹۳۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
فریب جاه مخور تا دل تو تنگ نگردد
که قطرهای به گهر نارسیده سنگ نگردد
صفای جوهر آزادگی مسلم طبعی
که گرد آینهداران نام و ننگ نگردد
دماغ جاه ز تغییر وضع چاره ندارد
همان قدر به بلندی برآ که رنگ نگردد
به پاس صحبت یاران، ز شکوه ضبط نفس کن
که آب، آینهٔ اتفاق زنگ نگردد
تلاش کینهکشی نیست در مزاج ضعیفان
پر خزیده به بالین، پر خدنگ نگردد
خیال وصل طلب را مده پیام قیامت
که قاصد از غم دوری راه، لنگ نگردد
ز داغدار محبّت مخواه سستی پیمان
بهار اگر گذرد لاله نیمرنگ نگردد
دلی که کرد نگاه تو نقشبند خیالش
چه ممکن است نفس گر کشد فرنگ نگردد
هوس چه صید کند یارب از کمینگه فرصت
اگر چه کاغذ آتش زده پلنگ نگردد
به وهم عمر کسی را که زندگی نفریبد
کند به خضر سلام و دچار بنگ نگردد
به کین خلق نجوشد عدم سرشت حقیقت
نتیجهٔ پر عنقا خروس جنگ نگردد
جهان رنگ ندارد سر هلاک تو بیدل
گشاد چشم چو شمعت اگر نهنگ نگردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به خواننده هشدار میدهد که فریب ظواهر دنیا را نخورد تا دلش تنگ نشود، زیرا چیزهای نارس به سرانجام نمیرسند. او به ارزش آزادی و پاکی نفس اشاره میکند و میگوید که انسان باید در برابر جاه و مقام محافظت کند تا از طبع خویش دور نشود. شاعر به دوستی و همصحبتی با یاران تأکید کرده و میگوید قدرت انسان در کنترل خود و عدم کینهورزی نهفته است. او به بیفایده بودن خیالپردازی و نداشتن عواقب مثبت برای فقدان عشق اشاره میکند و میگوید که اگر انسان در پی عشق واقعی باشد، به سستی و زوال دچار نمیشود. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید دارد که زندگی بیهدف و هوسهای بیمعنا سرانجامی تلخ دارد و باید با بصیرت و آگاهی زندگی کرد.