غزل شمارهٔ ۹۴۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
بر دستگاه اقبال کس خیرهسر نگردد
اینخط نمیتوان خواند تا صفحه برنگردد
ای خواجه بینیازی موقوف خودگدازیست
تسکین تشنه کامی آب گهر نگردد
حیف است موج آزاد نازد به قید گوهر
بیقدردانیی نیست پایی که سر نگردد
وحشت بهار شوقیم بیبرگ و ساز اسباب
پرواز رنگ این باغ مرهون پر نگردد
ننگ وفاست دعوی در مشرب محبت
چشمی بهم رسانید کز گریه تر نگردد
تسکین طلب جهانی مست جنون نوایی ست
لب از فغان نبندد نی تا شکر نگردد
در فکر چرخ و انجم جهد تغافل اولیست
تا دانه ات به غربال پر در به در نگردد
تختحقیق نقطهٔ دل از علم و فن مبراست
پرگار همت اینجا گرد هنر نگردد
در بیخودی نهفتهست بوی بهار وصلش
دور است قاصد ما تا رنگ برنگردد
آشوب غفلت ما ظلم است بر قیامت
یارب شبی که داریم ننگ سحر نگردد
در کارگاه تسلیم کو عزت و چه خواری
خورشید بینیاز است گر خاک زر نگردد
همت درین بیابان سرمنزل قرین است
بیدل تو در طلب باش گو راه سر نگردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالاتی از انسان و جهان میپردازد و به مسائلی چون بینیازی، عشق و تلاش برای رسیدن به هدفها اشاره دارد. شاعر به این نتیجه میرسد که درختان ظاهری بهاری که در خلوت خودگی از جهان جدا هستند، بیثمرند و در جهانی که در تلاش و دوندگی است، بیتوجهی به زیباییها و معنای عمیق زندگی ظلم است. او تأکید میکند که برای رسیدن به حقیقت و ارزشهای واقعی باید تلاشی پایدار داشت و هرگز نباید از نهایت خواستهها غافل شد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که همت و تلاش در بیابان زندگی نشانهای از عزت و کرامت است و هر انسان باید در پی حقیقت و عشق باشد.