غزل شمارهٔ ۹۷۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
حرصت آن نیست که مرگش ز هوس وادارد
درکفن نیز همان دامن دنیا دارد
زین چمن برگ گلی نیست نگرداند رنگ
باخبر باش که امروز تو فردا دارد
همه از جلوه به انداز تغافل زدهایم
آنچه نادیده توان دید تماشا دارد
جاده در دامن صحرای ملامت چاکیست
که سر بخیه ز نقش قدم ما دارد
دم تیغ تو نشد منفعل ازکشتن ما
خون عاشق چقدر آب گوارا دارد
سایهٔگم شده محو نظر خورشید است
هرکه ز خویش رود در چمنت جا دارد
لاله در دامن این دشت به توفان زده است
یاس مجنون چقدرگرد سویدا دارد
مقصد نالهٔ دل از من مدهوش مپرس
شوق مست است ندانم چه تقاضا دارد
منکر وحشت ما سوختهجانان نشوی
شعله در بال و پر ریخته عنقا دارد
ما و من نغمهٔ قانون خیال است اینج
اثر هستی ما قطره به دریا دارد
لفظ گل کردهای آیینهٔ معنی برگیر
پری اسمیستکه از شیشه مسما دارد
رهرو از رنج سفر چاره ندارد بیدل
موج ، دایم ز حباب آبلهٔ پا دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نکات عمیق و فلسفی در مورد زندگی، مرگ، و حقیقت وجود میپردازد. شاعر به ما میگوید که حرص و طمع انسان، او را از واقعیت مرگ غافل نخواهد کرد و حتی در زمان آخر نیز تعلقات دنیا باقی است. او به تداوم دگرگونیها در زندگی اشاره میکند و از ناپایداری زیباییهای دنیا سخن میگوید. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که هر کس از خود دور شود، به نوعی در دنیای خود بازمیگردد و از تنهایی رنج میبرد. او وجود عشق و شکست را در زندگی به تصویر میکشد و تأکید میکند که انسان نمیتواند از احساسات و غمهای خود فرار کند. در نهایت، شعر تاکید میکند که زندگی و رنجها بخشی از سفر انسانی هستند و هر فردی باید با آنها رو به رو شود، چرا که این رنجها معنای عمیقتری به وجود ما میبخشند. شاعر به زیبایی و رمز و راز در زندگی و مرگ، و نقش عشق در آن میپردازد.