غزل شمارهٔ ۹۷۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
رگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد
که زیر سنگ دست از سایهٔ برگ حنا دارد
اگر در عرض خویش آیینهام عاریست معذورم
که عمری شد خیال او مرا از من جدا دارد
نگردد سابهٔ بال هما دام فریب من
هنوزم استخوان جوهر ز نقش بوریا دارد
به رنگ سایهام عبرتنمای چشم مغروران
مرا هر کس که میبیند نگاهی زیر پا دارد
نمیباشد ز هم ممتاز نقصان و کمال اینجا
خط پرگار در هر ابتدایی انتها دارد
حیات جاودان خواهیگداز عشق حاصلکن
که دل در خون شدن خاصیت آب بقا دارد
به عبرت چشم خواهی واکنی نظارهٔ ما کن
غبار خاکساران آبروی توتیا دارد
به دل تا گرد امیدیست از ذوق طلب مگسل
جهانی را گدا در سایهٔ دست دعا دارد
اگر موجیم یا بحریم اگر آبیم یا گوهر
دویی نقشی نمیبندد که ما را از تو وا دارد
به فکر اضطراب موج کم میباید افتادن
تپش در طینت ما خیر باد مدعا دارد
من و تاب وصال و طاقت دوری چه حرفست این
اسیریراکه عشقت خواند بیدل دلکجا دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از احساسات عمیق عاشقانه و اندوه وجودی است. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "رگ گل آستین" و "عشق" به توصیف حالت عاشقانه و درگیریهای درونی خود میپردازد. او به تأثیر خیالات و یاد آن معشوق بر زندگیاش اشاره میکند و نشان میدهد که این احساسات او را از خود جدا کردهاند. شاعر بر این باور است که عشق موجب جاودانگی است و به زندگی معنا میبخشد، ولی در عین حال یادآور میشود که این عشق درد و رنج خاص خود را دارد. او به تضادها و تفاوتهای زندگی، مانند نقصان و کمال، و همچنین به سرنوشت انسانها و وضعیت وجودی آنها میپردازد. در نهایت، شاعر سوالاتی از خود میپرسد و در جستجوی روشنی و آرامش در عشق و وصال است و به نوعی حس ازدسترفتن و جدایی را در دل دارد.