غزل شمارهٔ ۹۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
اگرحیرت بهاین رنگست دست وتیغ قاتل را
رگ باقوت میگردد روانی خون بسمل را
به این توفان ندانم در تمنایکه میگریم
که سیل اشک من در قعر دریا راند ساحل را
مپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم
شراری دشتم پیش ازدمیدن سوخت حاصل را
خیال جذبهٔ افتادگان دست سودایت
به رنگ جاده دارد درکمند عجز منزل را
زکلفتگر دلتشد غنچه، گلزارش تصورکن
که خرسندی به آسانی رساندکار مشکل را
لب اهل زبان نتوان به مهر خامشی بستن
قلم از سرمه خوردنکم نسازد نالهٔ دل را
عبارت محرمی بیحاصل از معنی نمیباشد
به لیلی چشم واکنگر توانی دید محمل را
درآن محفل کهحاجت میشود مضراب بیتابی
نواها درشکست رنگ استغناست سایل را
کف خونیکه دارم تا چکیدن خاک میگردد
چهسان گیرم به این بیمایگی دامان قاتل را
بساط نیستیگرم استکو شمع و چه پروانه
کف خاکستری در خود فرو بردهست محفل را
به بیارامی است آسایش ذوق طلب بیدل
خوشآن رهروکهخار پای خود فهمید منزل را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالتی از حیرت و ناامیدی میپردازد که شاعر در آن درگیر عشق و درد فراق است. او از تیرگی و زخمهای روحی ناشی از عشق و جدایی میگوید و اشکهایش را به سیلابی تشبیه میکند که نمیتواند به ساحل برسد. شاعر به دشواریهای زندگی و عدم فهم درست احساساتش اشاره میکند، و میگوید که صحبت کردن در مورد دردش، فقط آن را بیشتر نمایان میکند. او کیفیت عشق را با گل و چشمان لیلی مقایسه میکند و بیان میکند که در محفلها، نواهایش پر از بیقراری و اضطراب است. در نهایت، او به تنهایی و ناخوشی در زندگی اشاره میکند و میگوید که آسایش واقعی در فهم و پذیرش مشکلات است.