غزل شمارهٔ ۹۹۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع
جهان، جنون بهار غفلت، ز نرگس سرمهساش دارد
ز هر بن مو به خواب نازیم مخمل ما قماش دارد
اگر دهم بوی شکوه بیرون ز رنگ تقریر میچکد خون
مپرس ازیأس حال مجنون دماغگفتن خراش دارد
چو شد قبول اثر فراهم زخاکگل میکند حنا هم
فلک دو روزی غبار ما هم به زبرپای تو کاش دارد
گشاد بند نقاب امکان به سعی بینش مگیر آسان
که رنگ هر گل درین گلستان تحیر دور باش دارد
بهگرد صد دشت و در شتابیکه قدر عجز رسا بیابی
سراز نفس سوختن نتابی به خود رسیدن تلاش دارد
حذر ز تزویر زهدکیشان مخور فریب صفای ایشان
وضوی مکروه خامریشان هزارشان و تراش دارد
نشستهام ازلباس بیرون دگر چه لفظ وکدام مضمون
به خامشی نیز ساز مجنون هزار آهنگ فاش دارد
سخن به نرمی ادا نمودن ز وضع شوخی حیا نمودن
عرق نیاز خطا نمودن گلاب بزم معاش دارد
خطاست بیدل زتنگدستی به فکرروزی المپرستی
چو کاسه هر کس به خوان هستی دهن گشوده است آش دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالتی از عشق و جنون میپردازد. شاعر از زیبایی بهار و گل نرگس سخن میگوید که در آن غفلت و خواب عمیق وجود دارد. او از عواطف و احساساتش مینویسد و به تضادهای زندگی اشاره میکند. شاعر به دنبال درک عمیقتری از عشق و زیبایی است و نسبت به ظاهر فریبندهای که ممکن است در اطرافش وجود داشته باشد، هشدار میدهد. او بر این باور است که هر کسی طبق شرایط و وضعیتی که دارد، به نوعی از روزی و خوشبختی میرسد. در نهایت، شاعر به غنای درونی و سمبلهای زشتی و زیبایی میپردازد و نشان میدهد که در بین همه اینها، حس نیاز و عشق انسانها واقعی و عمیق است.