نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

گفتمش از غم توجانم خست

گفت طرفی ز عشق رویم بست

گفتمش بردی ازکفم دل ودین

گفت تقدیر شد ز روز الست

گفتمش چون کند به چشم تودل

گفت باید حذر نمود از مست

گفتمش چیست نرخ یک بوست

گفت هر چیز در دوعالم هست

گفتمش گشته ام پریشان دل

گفت گفتم مزن به زلفم دست

گفتم آن عهد بسته توچه شد

گفت من بستم وزمانه شکست

گفتمش ده مرا نجات از غم

گفت می نوش وباش باده پرست

گفتم آسوده دل که شد به جهان

گفت آن کس که دل به زلفم بست

گفتمش کن مرا بلند اقبال

گفت مانند خاک ره شو پست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با معشوق خود گفت‌وگو می‌کند و از غم و خستگی ناشی از عشقش شکایت دارد. معشوق در پاسخ به او توضیح می‌دهد که عشق او را بست و تقدیر این چنین رقم خورده است. شاعر احساس گمگشتگی و پریشانی می‌کند و معشوق از او می‌خواهد که از مستی و دل باختگی دوری کند. شاعر درباره نرخ عشق و دل‌باختگی می‌پرسد و معشوق به او می‌گوید که هر چیزی در دنیا وجود دارد. در ادامه، شاعر به یاد عهدی که بسته بودند می‌افتد و معشوق به او می‌گوید که آن عهد به خاطر زمانه شکسته شده است. در نهایت، شاعر درخواست کمک می‌کند و معشوق او را به نوشیدن و لذت بردن از زندگی دعوت می‌کند. معشوق به او یادآوری می‌کند که کسی که دل به عشق او می‌بندد، باید خود را نادیده بگیرد و در برابر عشق فروتنی کند.