نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چنانم ساقی ازمی کرده سرمست

که می نشناسم از پا سر، سر از دست

نمی دانم چه می در ساغرش بود

که هشیاران شدنداز بوی او مست

مگر جانان ما درفکر ما نیست

که می بینم درتن جان ما هست

ز من تنها نه دل بشکست آن شوخ

که عهدخویش را هم نیز بشکست

چنان زد چشم او از مژه تیری

که ما را تا به پر بر سینه بنشست

بده می ساقیا کم خور غم عمر

که ناید باز چون تیر ازکمان جست

دلم دیوانگی ها کرد تا شد

به زنجیر سر زلف توپا بست

مکن بار دلم ز این بیش ترسم

خبر گردی که بار افتاد وخرخست

بلنداقبال شدهرکس که چون من

به راه عشق اوچون خاک شدپست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حال و هوای شاعر در اثر نوشیدن شراب است. او با تاثیر می از دست رفتن هشیاری‌اش را حس می‌کند و نمی‌تواند تفاوتی میان پا و سر و دستش قائل شود. از عطر می مست شده، هشیاران نیز مست می‌شوند. شاعر در فکر معشوق خود است و می‌بیند که او در جانش وجود دارد. او اشاره می‌کند که نه تنها دل او شکسته، بلکه معشوق نیز پیمانش را شکسته است. نگاه معشوقش به اندازه‌ای نافذ است که تیرش به سینه‌اش نشسته و او را به درد آورده است. شاعر از ساقی می‌خواهد که کم‌تر بنوشد تا غم عمرش را فراموش کند، زیرا زمان به سرعت می‌گذرد. او به زنجیر محبت معشوق گرفتار است و از بار دلش می‌ترسد. در نهایت، او بر این باور است که هر کسی که در عشق او غرق شود، مانند خاکی در راه عشقش پست و فروتن خواهد بود.