نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰ - قطعه بلند اقبال

بلند اقبال / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

مرده ای را به راه می بردند

یادم آمد که مردنی هم هست

گفتم ای دل به فکر رفتن باش

تا کی از باده غروری مست

گفت یادت اگر بود دیدیم

مردن خویش را به روز الست

ما به هر دم که می رود میریم

تا به کلی رود حیات از دست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، نویسنده به یاد مرگ و ناپایداری زندگی می‌افتد. او مرده‌ای را به راه می‌برند و این موضوع او را به فکر فرو می‌برد که زندگی و حیات پایان‌پذیر است. او به دلش می‌گوید که باید به فکر رفتن باشد و از غرور بی‌جای خود به دلیل لذت‌های دنیوی دوری کند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که هر لحظه از زندگی ما در واقع یک گام به سوی مرگ است و در نهایت، حیات به طور کامل از دست خواهد رفت.