بخش ۱۹ - شرح حال گفتن بلبل به تاک بلند اقبال
بلند اقبال / بخش دوم - داستان گل و بلبل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو بلبل ز تاک این تفقد بدید
یکی آه سرد از جگر برکشید
بگفتا که ای تاک والا تبار
که هستی ز جم در جهان یادگار
تو از دست پروردگان جمی
مرا زنده فرما که عیسی دمی
گل ازمن دلش سخت رنجیده است
که حق دارد و بد ز من دیده است
مرا فاخته داد ازکین فریب
شود تیری از غیب او را نصیب
هلاکم ز نادانی خویشتن
مبادا کسی درجهالت چومن
پشیمانم از گفتگوهای خود
بده دشنه تا خود برم نای خود
کن ای تاک فکری که گشتم هلاک
شوی چاره جو گر به دردم چه باک
دل گل ز گفتار من رنجه است
دل من هم ازغم در اشکنجه است
به درد من از مهر شو چاره جو
که تا بر سر التفات آید او
نخواهد کس ار درد وآزار خود
دلی را نرنجاند از کار خود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، بلبل به تاکی نیکو و با اصالت مینگرد و از آن میخواهد که او را زنده کند، چرا که دلش از جدایی با گل رنجیده است. بلبل از درد و ناکامیهایش سخن میگوید و از نادانی خود پشیمان است. او میخواهد به دردهایش پایان دهد و از تاک تقاضا دارد که او را در این مسیر یاری کند. بلبل به وضوح احساس میکند که صحبتهایش باعث رنجش گل شده و در نتیجه، دل خود او نیز از این رنجها شکنجه میشود. در نهایت، او از تاک میخواهد که به دردش توجه کند و او را از این وضعیت نجات دهد.