بخش ۲۰ - نصیحت کردن تاک به بلبل بلند اقبال
بلند اقبال / بخش دوم - داستان گل و بلبل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
به بلبل نصیحت کنان گفت تاک
که گشتم ز کار تو اندوهناک
صفای گلستان ما ازگل است
گلستان ما را بها از گل است
گل امروز زیب گلستان بود
گل ار نیست عیب گلستان بود
چرا فاخته زد چنین گول تو
چرا اندر این راه شد غول تو
بود فاخته از دل ودیده کور
نمی باشد او را شعیری شعور
نمی بیند او سرو خود را به باغ
که کو کو همی می زند در سراغ
تو گر عاشقی کور شو ازنظر
توگرعاشقی لال می باش و کر
تو گرعاشقی محو دیدار باش
توگر عاشقی نقش دیوار باش
ندانسته ای این که هر بی ادب
رسد هر دم از درد جانش به لب
چرا بی ادب باشی و یاوه گو
فضولی نمائی چرا پیش او
توکردی به گل از چه چون وچرا
کنون من چه گویم در این ماجرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
بلبل به تاک میگوید که از طرز رفتار او ناراحت شده است. او میگوید که زیبایی و صفای گلستان به وجود گل است و بدون گل، گلستان هیچ ارزش و زیبایی نخواهد داشت. بلبل از فاخته میپرسد چرا در این مسیر گول خورده و رفتاری از خود نشان داده است که نمیتواند زیبایی باغ را ببیند. او به او توصیه میکند که اگر عاشق است، باید واقف باشد که عشق میتواند انسان را از واقعیتها کور و ناشنوا کند. بلبل از او میخواهد که بیادب نباشد و از فضولی دست بردارد و در نهایت از او میپرسد که چرا چنین رفتارهایی را مرتکب میشود.