بخش ۱۵ - گله کردن بلبل به گل بلند اقبال
بلند اقبال / بخش دوم - داستان گل و بلبل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو بشنید از فاخته این سخن
سیه گشت در چشم بلبل چمن
شدآشفته احوال وبشکسته بال
برگل شد وگفت با صدملال
که ای نازنین چهر نازک بدن
چرا گشته ای این چنین ننگ من
چرا بی وفایی چرا هرزه گرد
ز دست تودارم دلی پر ز درد
دلم را ز غم غرق خون کرده ای
مرا مبتلای جنون کرده ای
ندانی چه گوید ز توفاخته
در آتش مرا از غم انداخته
دلم شد ز گفتار او بسکه ریش
شدم راضی از درد بر مرگ خویش
چو بیرون ز صحن گلستان روی
شنیدم که در بزم مستان روی
یکی بوسدت وآن دیگر بویدت
کس ار بد بگویدنیاید بدت
چو پاکیزه روپاک دامن بود
بدوچشم عشاق روشن بود
شود گر که هر جائی وهرزه گرد
دمادم کشد عاشقش را ز درد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
بلبل از سخنان فاخته ناراحت و غمگین میشود و در مورد نازکبدن خود به او میگوید که چرا وفادار نیست و چگونه دلی پر از درد برایش به وجود آورده است. او احساس میکند که عشقش او را به جنون رسانده و از اظهار نظر فاخته بیشتر رنج میکشد. با وجود این درد و اندوه، در نهایت به مرگ خود راضی میشود و از درد عشق به تنگ آمده است. در عین حال، او به زیبایی پاکدامن عشقش اشاره میکند و میگوید که اگر او در هر مکان باشد، عاشقش همیشه در انتظار او خواهد ماند.