بخش ۳۰ - حکایت بلند اقبال
بلند اقبال / بخش دوم - داستان گل و بلبل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شبی یاد دارم که پروانه ای
درآمد ز درهمچو دیوانه ای
تو گفتی سمندر نه پروانه بود
که از آتشش هیچ پروا نبود
ز بس مست بود وزخود بی خبر
همی شمع را گشت بر دور سر
نظر بود پیوسته من را به شمع
که ناگه زد او خویشتن را به شمع
پرش سوخت از عشق وسودای شمع
ز بالا بیفتاد بر پای شمع
پرو بال ویسوخت از نور او
مرا نیز دل سوخت از دور او
همی پرزنان بود تا جان بداد
خوش آن کس که جان پیش جانان بداد
سرآورد پس شمع وهی ریخت اشک
من از اشک او اوفتادم به رشک
بگفتم به چشم خود ای ذره بین
اگر اشک ریزی بریز این چنین
اگر شمع پروانه را پر بسوخت
خود او دیدم از پای تا سر بسوخت
برای توگویم ز سر قصه ای
که شاید ز دانش بری حصه ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یاد شبی میافتد که پروانهای دیوانهوار در اطراف شمع میچرخید. او به این نکته اشاره میکند که پروانه به خطر آتش شمع توجهی نداشت و به خاطر عشق و شوق، به آن نزدیک میشد. در نهایت، پروانه به شمع نزدیک شده و در آتش میسوزد. شاعر این صحنه را با حسرت مینگرد و احساس میکند که دلش نیز از دوری شمع میسوزد. او همچنین به این موضوع میپردازد که اشک شمع بر سر پروانهاش ریخته میشود و به بیان یک تلنگر فکری درباره عشق و فداکاری میپردازد. در نهایت، شاعر بر این باور است که اشک و درد عشق زیباست و باید از آن درس گرفت.