نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۵ - حکایت بلند اقبال

بلند اقبال / بخش سوم / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

یکی چاکر خویش را زد به سر

که فرمان نبردی چرا زودتر

تو رانعمت از بهر خدمت دهم

بدین گونه خدمت چه نعمت دهم

که تا من نبینم ترا دور شو

تو هم تا نبینی مرا کورشو

دل من که میبود چشمش به خواب

زجا جست چون ماهی دور از آب

بمن گفت ای وای برحال ما

ازین قرعه نیکو نشد فال ما

که این چاکری دیر فرمانبر است

نه اوبنده نه خواجه اش داور است

ببین خواجه چون تیر به بر سرش

چه سان راند او را به خشم از درش

بزرگی سزاوار یزدان بود

که هم نعمت از او هم احسان بود

نه فرمان بریم ونه خدمت گذار

دهد رزق بر ما به لیل ونهار

نه ازخشم راند کسی را ز در

نه کس را زند از گناهی به سر

چو ما بندگان را چنان او خداست

به فرمان او کاهلی کی رواست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به نارضایتی از رفتار خود و دیگران می‌پردازد. چاکر (خدمتکار) به خاطر نافرمانی‌اش از سوی خواجه (سرور) مورد سرزنش قرار می‌گیرد. او می‌گوید که هیچ نوع خدمت و نعمت از طرف خواجه ارزش ندارد وقتی که ارتباط درست و احترامی وجود ندارد. شاعر به توبیخ و خشم خواجه اشاره می‌کند و حسرت می‌خورد که چقدر این وضعیت نامناسبی است. او به رابطه خداوند و بندگان اشاره می‌کند و معتقد است که خداوند باید بزرگی و احسان را به بندگان نشان دهد و نباید با خشم و تنبیه با آن‌ها رفتار کند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که در این دنیا، بندگان باید در خدمت و فرمانبری از خلق و خالق خود کوشا باشند.