نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ - وداع شاه شهید با اهل حرم بلند اقبال

بلند اقبال / متفرقات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بر ذوالجناح شد چو شه بی‌سپه سوار

گفتی که آفتاب عیان شد ز کوهسار

کلثوم در برابرش آمد علم به کف

زینب به پیش مرکب او شد رکابدار

گفتش روی و می‌رودم روح از بدن

باز آی پیش از آنکه بمیرم در انتظار

در آتش است بی‌تو دل و جان من مگر

آبی زند بر آتش من چشم اشکبار

دور از تو زندگی به چه کار آیدم دگر

بعد از تو خاک بر سر من باد و روزگار

نبود روا تو کشته ومن زنده در جهان

بادا فدایی تو من و همچو من هزار

بگذار سیر سیر گل عارضت کنم

عمر و امید کو که ببینم دگر بهار؟

پیش آر سر که بوسه زنم بر گلوی تو

زان پیشتر که سر بردت شمر نابکار

ما بی‌‌تو در میانهٔ این قوم چون کنیم

راهی نه در فرار و پناهی نه درقرار

شاه شهید چون بشنید این سخن کشید

سوزنده آهی از دل و بگریست زار زار

گفتا که نوشداروی دوری صبوری است

دل را بده رضا به قضاهای کردگار

دارم وصیتی بشنو از زبان من

آنرا به جای آر پس از من به جان من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شخصی به نام ذوالجناح، با حالتی غمگین و در کمال اشتیاق به نزد شاه می‌آید. او از وضعیت خود و احساساتش می‌گوید که بدون کنار هم بودن با محبوبش، زندگی برایش بی‌معناست و منتظر لحظه‌ای است که دوباره او را ببیند. او از آتش دل و اشک‌هایش سخن می‌گوید و به او می‌گوید که بدون او، زندگی‌اش بی‌فایده است. این ابراز احساسات در حالی است که شاه شهید به شنیدن این کلمات، به شدت متاثر شده و به گریه می‌افتد. او سپس می‌گوید که صبر باید بر درد دوری غلبه کند و وصیتی برای پس از خود دارد که باید به اجرا درآید. این شعر به عواطف عمیق و احساس جدایی و انتظار اشاره دارد.