شمارهٔ ۸ بلند اقبال
بلند اقبال / متفرقات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بس که ای زلف عنبرین موئی
عنبر افشان وعنبرین بوئی
گفتمت مشک چین خطا گفتم
که تو صد مشک چین به هر موئی
درشکنجی وپیچ وتاب مگر
عاشق آن بت جفاجوئی
از درازی شب زمستانی
وز سیاهی پر پرستوئی
حلقه حلقه شکن شکن خم خم
از بر دوش تا به زانوئی
زنخ یار گوئی از سیم است
توچوچوگان به پیش او گوئی
بی قراری به روی یار چرا
گرنه آشفته رخ اوئی
تا بسنجی وفا ومهر مرا
شده آونگ چون ترازوئی
لام برچهره می کشد هندو
شکل لا می توگر چه هندوئی
با وجودی که بوی مشک تو راست
بر دل ریش نوشداروئی
روزم از تیره شب سیاه تر است
زآنکه دایم حجاب آن روئی
هرکه در بند بیندت گوید
که چودزدان بسته باروئی
کرده ای جا به دوش یار مگر
مار ضحاک دوش جادوئی
آفتاب است زیر سایه تو
مر چو منشاه را ثنا گوئی
شیریزدان امیر اژدر در
شافع حشر خواجه قنبر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت یار و احساس عاشقانه شاعر است. شاعر به زلفهای معشوقهاش که همچون عطر عنبر بوی خوشی دارند اشاره میکند و میگوید که زیبایی او به قدری است که هیچ مشکچینی با او قابل مقایسه نیست. همچنین، شاعر از احساس بیقراری و آشفتگی در مقابل چهره معشوق سخن میگوید و از شبهای طولانی و تیرهای که به خاطر دوری یار میگذرانده، اندوهگین است. او میخواهد وفای خود را بسنجید و در پایان، به عظمت معشوق و تأثیر او بر زندگیاش اشاره میکند. در کل، شعر مملو از احساس عشق، زیبایی و غم ناشی از جدایی است.