بخش ۳۸ - نامۀ هفتم از زبان عاشق ابن عماد
محمد بن عمادالدین خراسانی / روضة المحبین / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
گو ای بت سرکش جفاکیش
زین بیش مدار دورم از خویش
تا کی زبر تو دور باشم
در فرقت تو صبور باشم
گشت از غم عشق طاقتم طاق
سوز دل من گرفت آفاق
مگذار در آتشم ازین بیش
از سوز درون من بیندیش
گر آه زنم ز جان غمناک
از سوز دلم بسوزد افلاک
از عشق رخت چنان نزارم
کز هستی خود خبر ندارم
بیطلعت تو جهان نخواهم
نینی غلطم که جان نخواهم
هجر تو که خون عاشقان خورد
گرد از تن خاکیام برآورد
امید وصالم ار نبودی
دل بی تو شکیب کی نمودی
چون ماه ز اوج دلربایی
با من چه شود که خوش برآیی
کارت همه ناز و تندخوییست
رسمت چو زمانه کینهجوییست
آیین ستمگری رها کن
دردم به وصال خود دوا کن
از هجر تو دیدهام پرآب است
دل ز آتش فرقتم کباب است
رحم آر برین شکستهخاطر
ای عربدهجوی سرکش آخر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و درد جدایی است. شاعر به محبوب خود، که او را «بت سرکش» مینامد، میگوید که از دوریاش خسته و ناتوان است و نمیتواند بیشتر صبر کند. او از آتش عشق و غم خود گلهمند است و بیان میکند که بدون محبوب، زندگیاش بیمعناست. شاعر از محبوب میخواهد که ستمگری را کنار بگذارد و به او رحم کند، زیرا درد جدایی او را به شدت آزار میدهد و دلش آتش گرفته است. او در انتها از محبوبش میخواهد که به عشق و وصال برگردد و خاطر شکستهاش را ترمیم کند.