بخش ۴۲ - مثل ابن عماد
محمد بن عمادالدین خراسانی / روضة المحبین / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
یک روز شنیدهام که بلبل
میگفت ز شاخ سرو با گل
کای غره به حسن و شوکت خویش
از نالۀ زار من بیندیش
بر گریۀ من مباش خندان
کاین عمر دوروزه نیست چندان
هم دور زمانه را وفا نیست
هم دولت و حسن را بقا نیست
من نیز چو بلبل سحرخوان
تاکی ز غمت برآرم افغان
وقت است که خار غم برآری
از پای دلم به غمگساری
گر جان به لب آید از فراقت
ور سر برود در اشتیاقت
من ترک محبتت نگویم
جز راه مودتت نپویم
جز وصل تو از خدا نخواهم
این است دعای صبحگاهم
تا کام نیابم از دهانت
تا سر ننهم بر آستانت
گر بر سر خاک من خرامان
آیی مفشان ز خاک دامان
چون خون بگرفت گردنت را
گو خاک بگیر دامنت را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر بلبل را توصیف میکند که از درد و غم خود میگوید. بلبل به گل میگوید که زیبایی و شکوه او پایدار نیست و باید به نالههای او توجه کند. شاعر هشدار میدهد که عمر کوتاه است و نه زمان وفا دارد و نه زیبایی و خوشبختی پایدارند. او به شدت تحت تاثیر غم عشق است و آرزوی وصال معشوقش را دارد. در نهایت، او میگوید که تنها دعا و آرزویش دیدار معشوق است و اگر به خاک او بیفتد، دلش پر از عشق و درد خواهد بود.