بخش ۴۱ - تمامی سخن ابن عماد
محمد بن عمادالدین خراسانی / روضة المحبین / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از درد دلم خبر نداری
زان فارغی از فغان و زاری
در عشق تو محرمم نسیم است
غم همدم و نالهام ندیم است
آن دم که بنالم از دل تنگ
بس خون بچکانم از دل سنگ
از سوز درون چو برکشم آه
همچون دل شب کنم رخ ماه
خون دل و آه صبحگاهی
این رفت به ماه و آن به ماهی
ای گلبن باغ دلربایی
بگذار طریق بیوفایی
در کینه مپیچ و مهربان شو
بایکدل خویش یکزبان شو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات شاعر از درد و رنج خود به خاطر عشق میگوید. او احساس میکند که دیگران از غم او بیخبرند و در عشق، او را نسیمی آزاد ادامه میدهد. دل او مشغول درد و ناله است و هنگامی که از دل تنگی خود شکایت میکند، اشکهایش مانند خون از دل سنگش سرازیر میشود. شاعر میخواهد به خاطر عشقش، زیبایی و صفای دل را تجربه کند، اما در عین حال از عدم وفای معشوق نگران است. او درخواست میکند که دیگران در کینه و نفرت نچرخند و مهربانی و همدلی را فراموش نکنند.