نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۳ - پیغام بردن صبا نزد معشوق ابن عماد

محمد بن عمادالدین خراسانی / روضة المحبین / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

القصه چو این فغان و زاری

بشنید نسیم نوبهاری

دانست که زار و دردمند است

آن دل‌شده را نه جای پند است

از محنت عشق زار گشته است

درد دلش از دوا گذشته است

چون طره دوست بی‌قرار است

درمان دلش وصال یار است

با عشق هر آنکه کرد پیوند

سودش نکند نصیحت و پند

برخاست بماند از بر او

شد باز به سوی دلبر او

اول به ثنا و مدح خوانی

گفت ای مه اوج مهربانی

دور فلکت به کام بادا

عیش و طربت مدام بادا

از زلف و رخ تو ای پری‌وش

بادا شب و روز عاشقان خوش

همواره دل تو شادمان باد

حسنت ز زوال در امان باد

وانگه ز ره نصیحت و پند

گفتش به فسون فسانه‌ای چند

کای غافل از آه دردمندان

فارغ ز فغان مستمندان

آخر سوی خستگان نظر کن

از آه شکستگان حذر کن

اندیشه کنند پادشاهان

از سوز درون دادخواهان

تو خسرو ملک حسنی امروز

زنهار بترس از آه دل‌سوز

سوز دل عاشقان مشتاق

نبود عجب ار بسوزد آفاق

بر عاشق خویش جور و خواری

دور است ز راه و رسم و یاری

این غم‌زده را چنین به یک بار

در محنت و اضطراب مگذار

از روی کرم بپرس حالش

بفرست نویدی از وصالش

افتادۀ تست دست گیرش

دلداۀ تست در پذیرش

حال دل زارش ار بدانی

زین بیش به زاری‌اش نرانی

دور از تو چه گویمت که چون است

از دیده میان موج خون است

افتاده و دردمند و رنجور

دل‌داده و مستمند و مهجور

از غصه تنش چو موی باریک

روزش چو شب فراق تاریک

پیوسته قرین درد و بیمار

چون چشم خوشت مدام بیمار

هم دل ز غم فراق محزون

هم دیده ز اشتیاق پرخون

روز طربش به شب رسیده

جانش ز غمت به لب رسیده

گه جامه درد ز شوق چون گل

گه نعره زند بسان بلبل

بر دل چه نهی چو لاله داغش

بفروز دمی چو گل چراغش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده از درد و رنج ناشی از عشق صحبت می‌کند. نسیم به دل زار عاشق توجه می‌کند و متوجه می‌شود که او به شدت دردمند است. عشق او تا حدی عمیق است که هیچ نصیحت و پندی نمی‌تواند او را آرام کند. به همین خاطر، عاشق می‌خواهد به محبوبش نزدیک شود و او را ستایش می‌کند. او به محبوب می‌گوید که با داشتن حسن و جمالش، زندگی عاشقان را زیبا کند و دلش همیشه شاداب باشد. در ادامه، او به محبوب هشدار می‌دهد که از درد دل عاشقان غافل نشود و به حال آنان توجه کند. گوینده از غم و دردی که عاشق در فراق محبوبش دارد، می‌گوید و او را به یاد آواری از حسرت و ناکامی می‌اندازد. او خواسته‌اش این است که محبوب، حال عاشق را جویا شود و به او امیدی از وصال ببخشد. در نهایت، توصیفاتی از دردی که عاشق از فراق می‌کشد، بیان می‌شود و به تصویر کشیده می‌شود که عشق چقدر می‌تواند انسان را رنجور و مضطرب کند.