شمارهٔ ۱۷۷ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آمد آنسرو سهی بر گل نشان سنبلش
شد دلم آشفته تر از سنبل او بر گلش
روز روشن بود گوئی همنشین تیره شب
بر فراز تخته کافور مشکین کاکلش
گر نه شوریدست و سودائی چرا میافکند
همچو نیلوفر سپر بر آب شاخ سنبلش
میزد آب خرمی بر آتش اندوه من
بر هوا لعلی که میافشاند نعل دلدلش
در خمار عشق چشمش ز آن بود دایم دلم
کآنچنان سرمست بیند گاه و بیگه بی ملش
مردم چشمم چو خون افشان شود در عشق تو
هندوئی بینی که دندان سرخ کرد از تنبلش
در شکنج زلف مشکینش دل مسکین من
هست چون کبکی که شهبازی کشد در چنگلش
تا خیال او ز رو و چشم من کردی گذر
کاشکی از خواب بستی مردم چشمم پلش
آنچنان گلشن که او بر سرو سیمین ساخته است
در جهان جز من کسی دیگر نزیبد بلبلش
بلبل گلزار حسن ار هستیش ابن یمین
پس چرا در عالم افتادست ازینسان غلغلش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر، با وصف زیباییهای محبوب خود، احساسات عمیق عاشقانهاش را بیان میکند. او از دلآشفتگیاش در برابر زیبایی محبوب سخن میگوید و آن را با گل و گیاه تشبیه میکند. شاعر به شکل شاعرانهای اشاره میکند که چگونه عشق و زیبایی محبوبش در زندگیاش تأثیر گذاشته و او را سرمست و شاداب کرده، اما در عین حال اندوه و غم عشق را نیز احساس میکند. او به تصاویری از گل، نیلوفر و بلبل اشاره میکند که همگی نمادهای عشق و زیبایی هستند. عشقش به محبوب آنچنان عمیق است که گویی هیچ کس دیگری شایستهی این زیبایی نیست. در نهایت، شاعر به غم و درد ناشی از فاصلهاش از محبوب اشاره کرده و از آرزوی وصال سخن میگوید.