شمارهٔ ۳۰ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بحسن روی تو خورشید عالم آرانیست
بلطف رسته دندان تو ثریا نیست
توئی چو سرو ولی سرو ماهرخ نبود
توئی چو ماه ولی ماه سرو بالا نیست
ز جان غلام قد همچو سرو آزادت
شدم ولی سخن راست با تو یارا نیست
ز دست غم بر هم گر ترا بجانب من
نظر بعین عنایت بود فاما نیست
از اینطرف که منم نیست در میان میلی
میان تست اگر هست لیک پیدا نیست
بزلف کافرت ایمان ندارد ابن یمین
اگر چو زلف تو شوریده وش ز سودا نیست
ز چین زلف تو هر حلقه ئی بدست دلیست
عجب که مملکت زنگبار یغما نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ستایش معشوقی میپردازد که زیبایی و جذابیت او به اندازهای است که او را با خورشید و دیگر نمادهای زیبایی مقایسه میکند. او به صفات معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچکس به پای او نمیرسد. شاعر از جدایی و غم به دلیل دوری از معشوق صحبت میکند و احساس میکند که ارتباط واقعی با او ممکن نیست. همچنین، به زلفهای معشوق که حاکم بر دلهای عاشق است، اشاره میکند و در نهایت احساس عجب از وضعیت خود را بیان میکند.