شمارهٔ ۶٧٩ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی بحجره خلوتسرای عقل گذشت
ملول گشته ز اغیار و یار ابن یمین
چو شد بحجره درون تازه تر ز بخت جوان
نشسته دید یکی پیر کار ابن یمین
چو یافت محرمش از پر دلی اساس نهاد
شکایتی دو سه از روزگار ابن یمین
سؤال کرد در اثنای آنکه چند بود
بسان سرو سهی بی یسار ابن یمین
جواب داد که آزادگان چنین باشند
تو در زمانه نظر برگمار ابن یمین
نگاه کن که ز ابنای دهر یک کس هست
که نیستش گله زو صد هزار ابن یمین
غم جهان چه خوری چون جهان نیرزد غم
دمی که هست بشادی گذار ابن یمین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این بیتها به توصیف یک شب در خلوت خود میپردازد که از یار و دردسرهای دیگران خسته شده است. او با ورود به اتاقی تازه و با امید، با پیرمردی به نام ابن یمین ملاقات میکند. آن پیر مرد از مشکلات و ناملایمات زمانه شکایت میکند و میپرسد چرا انسانها، مانند سروهایی آزاد، باید به سختیهای زندگی توجه کنند. پاسخ او این است که در زمانه، کسی باید به شادی و خوشیها فکر کند و غم را بیهوده بداند، زیرا زندگی کوتاهتر از آن است که صرف غم و نگرانی شود.