شمارهٔ ۱ الهامی کرمانشاهی
الهامی کرمانشاهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلم از وحشت تنهایی شبها خون است
غمم از حسرتِ آن چهره روزافزون است
با تو شادم اگرم جای به دوزخ بدهند
بیتو در خُلد برین خاطر من محزون است
دل مجروح من از قطرهٔ خون بیش نبود
پس چرا دامنم از خون جگر جیحون است
بعد ازینم سر و کاری نبود هیچ به عقل
عاقل آن است که از عشق رخش مجنون است
مدتی رفت که از هجر تو بیمارم و تو
مینپرسی ز منِ خسته که حالت چون است
تو پریشان مگر آن زلف مسلسل کردی
که پریشانیِ آشفتهدلان افزون است
به تماشای گلستان و گلم نیست نیاز
که کنار و برم از لخت جگر گلگون است
به درآی از دو جهان و به فراغت بنشین
عالم عشق ازین هر دو جهان بیرون است
نیست نسبت، قد موزون تو را هیچ به سرو
سرو موزون بود اما نه چنان موزون است
دل الهامی اگر گشته پریشان نه شگفت
همه دانند دل غمزده دیگرگون است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از وحشت تنهایی شبها و غم دوری محبوب میگوید. او با وجود شرایط بدش، در کنار محبوب احساس شادی میکند و بیاو زندگیاش تلخ است. دل مجروح او از درد جدایی رنج میبرد و او نمیفهمد چرا ناراحتیاش اینقدر عمیق است. شاعر از عشق سخن میگوید و بیان میکند که عاقل واقعی کسی است که از عشق مجنون شود. او به زخم دلش اشاره میکند و به محبوبش میگوید که از وضعیت او بیخبر است. شاعر به زیبایی و تفاوت محبوب و سرو اشاره میکند و بیان میکند که دل غمزدهاش دردی خاص دارد. در نهایت، او از محبوب میخواهد که به نزدش بیاید و بگوید که عشق فراتر از دنیای مادی است.