بخش ۶۵ - گرفتن شبگرد آن شاهزادگان را و بردن به نزد ابن زیاد الهامی کرمانشاهی
الهامی کرمانشاهی / خیابان اول / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شنیدم درآن تیره شام سیاه
سپردند آن کودکان هرچه راه
نگشتند جز اندک ازکوفه دور
که اختر سیه بود و برگشته هور
به ناگه بدان کودکان بازخورد
هم از کوفیان چند شبگرد مرد
مرآن بیکسان را به ره یافتند
گرفتند و زی کوفه بشتا فتند
سوی پور مرجانه بردندشان
بدان زشت گوهر سپردندشان
هم او گفتشان سوی زندان برند
به دست یکی روزبان بسپرند
که مشکور بودی نکو نام او
نکو گوهرش زاده بد مام او
دلش پر ز نور هدایت بدی
هوادار شاه ولایت بدی
چو مشکور دیدارشان بنگرید
همان حیدری فر ایشان بدید
ز دیدارشان درشگفتی بماند
بدیشان بسی نام یزدان بخواند
بپرسید از آن هردو نام و نژاد
چو بشناخت خون ازدو دیده گشاد
به پای ازدرلابه سر سودشان
بدان خردسالی ببخشودشان
به زنجیر و بند گرانشان نبست
تن پاکشان ازن شکنجه نخست
ز زندان به جای دگر بردشان
زدل غم به تیمار بستردشان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، روایت از کودکان اهل کوفه است که در یک شام تاریک دستگیر میشوند. آنها چندان از کوفه دور نشده بودند که ناگهان توسط چندین نفر شبگرد از کوفیان شناسایی و به سوی مرجانه، زنی خبیث، برده میشوند. برخی از آنها را به زندان میبرند و یکی از نگهبانان به نام مشکور، که انسانی نیکوکار و هوادار عدالت است، به آنها توجه میکند. او از دیدار آنها حیرتزده میشود و با شناختن نژادشان، دلش برایشان سوخته و تصمیم میگیرد به آنها کمک کند. او از اعمال ظالمانه علیه این کودکان جلوگیری کرده و آنها را به جای دیگری میبرد تا از درد و رنج دور باشند.