غزل شمارهٔ ۱۰۸ عراقی
عراقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
وه! که کارم ز دست میبرود
روزگارم ز دست میبرود
خود ندارم من از جهان چیزی
وآنچه دارم ز دست میبرود
یک دمی دارم از جهان و آن نیز
چون برآرم ز دست میبرود
بر زمانه چه دل نهم؟ که روان
همچو یارم ز دست میبرود
در خزان ار دلی به دست آرم
در بهارم ز دست میبرود
از پی صید دل چه دام نهم؟
که شکارم ز دست میبرود
چه کنم پیش یار جان افشان؟
که نثارم ز دست میبرود
نیست جز آب دیده در دستم
زان نگارم ز دست میبرود
طالعم بین که: در چنین غمها
غمگسارم ز دست میبرود
بخت بنگر که: پای بر دم مار
یار غارم ز دست میبرود
دستگیرا، نظر به کارم کن
بین که کارم ز دست میبرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس ناامیدی و از دست رفتن را به تصویر میکشد. او میگوید که هیچ چیزی از دنیا ندارد و هرچه دارد، سریعاً از دست میرود. حتی لحظههای موجودش نیز همواره در حال گذر هستند. او از دلشکستگی ناشی از از دست دادن عشق و خوشبختی سخن میگوید و ابراز میکند که چقدر تلاش کرده تا چیزی را به دست آورد اما هیچیک از آنها ماندگار نیستند. در نهایت، از بزرگی قدرت زمان و تقدیر گلهمند است و درخواست میکند تا کسی به او کمک کند و او را از این وضعیت نجات دهد.