غزل شمارهٔ ۱۰۵ عراقی
عراقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هرکه در بند زلف یار بود
در جهانش کجا قرار بود؟
وانکه چیند گلی ز باغ رخش
در دلش بس که خار خار بود
وانکه یاد لبش کند روزی
تا قیامت در آن خمار بود
کارهایی که چشم یار کند
نه ز یاری روزگار بود
فتنههایی که زلفش انگیزد
همه خود نقش آن نگار بود
از فلک آنکه هر شبی شنوی
نالهٔ بیدلان زار بود
نفس عاقشان او باشد
آن کزو چرخ را مدار بود
یک شبی با خیال او گفتم:
چند مسکین در انتظار بود؟
روی بنما، که جان نثار کنم
گفت: جان را چه اعتبار بود؟
تا تو در بند خویشتن مانی
کی تو را نزد دوست بار بود؟
نبود عاشق آنکه جوید کام
عشق را با غرض چه کار بود؟
عاشق آن است کو نخواهد هیچ
ور همه خود وصال یار بود
ای عراقی، تو اختیار مکن
کانکه به بود اختیار بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و احساسات عمیق عاشقانه میپردازد. شاعر بیان میکند که هر کسی که در عشق گرفتار است، در دنیای خود آرامش ندارد و دلش همواره درگیر مشکلات است. او تأکید میکند که یاد معشوق و زیباییهای او انسان را در حالت خمار و پریشانی نگه میدارد. همچنین شاعر به فتنهها و جذابیتهای معشوق اشاره میکند که زندگی را پر از چالش و پیچیدگی میکند. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق واقعی یعنی داشتن احساسات بیغرض و غیرمعمول، و باید عشق را به خاطر عشق ورزید، نه به خاطر منافع شخصی. او از عراقی میخواهد که به اختیار خود توجه نکند، چرا که در نهایت عشق حقیقی بدون هیچ قید و شرطی و بیهیچ انتظار خاصی خود را نشان میدهد.