غزل شمارهٔ ۱۱ عراقی
عراقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت
سپاه عشق تو از گوشهای کمین بگشود
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
حدیث حسن تو، هر جا که در میان آمد
ز ذوق، هر که دلی داشت، در میان انداخت
قبول تو همه کس را بر آشیان جا کرد
مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت؟
چو در سماع عراقی حدیث دوست شنید
بجای خرقه به قوال جان توان انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق پرداخته که مانند آفتاب بر جهان میتابد و شادی را به ارمغان میآورد. سپاه عشق از گوشهای حملهور میشود و فتنه و آشوب را در دنیا به وجود میآورد. وقتی که نام زیبایی معشوق شنیده میشود، دلها دچار شوق و ذوق میشوند و همه در جستجوی محبت جای میگیرند. شاعر از سر محبت و توجه به محبوب، خود را در آستان او قرار میدهد و در نهایت به عشق و سماع اشاره میکند که به جای لباسهای زمینی، جانش را در عشق دوست میافکند.