نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ساقی قدحی شراب در دست

آمد ز شراب خانه سرمست

آن توبهٔ نادرست ما را

همچون سر زلف خویش بشکست

از مجلسیان خروش برخاست

کان فتنهٔ روزگار بنشست

ماییم کنون و نیم جانی

و آن نیز نهاده بر کف دست

آن دل، که ازو خبر نداریم

هم در سر زلف اوست گر هست

دیوانهٔ روی اوست دایم

آشفتهٔ موی اوست پیوست

در سایهٔ زلف او بیاسود

وز نیک و بد زمانه وارست

چون دید شعاع روی خوبش

در حال ز سایه رخت بربست

در سایه مجو دل عراقی

کان ذره به آفتاب پیوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تصویری از ساقی می‌پردازد که با لیوان شراب به مجلس می‌آید و حالتی سرمست و شاداب دارد. او از توبه‌های نادرست خود و شکستن آن‌ها سخن می‌گوید و به مشکلات و فتنه‌های روزگار اشاره می‌کند. شاعر احساس می‌کند که در حال حاضر تنها و نیمه‌جان است. دل و عاشقی که از آن غافل بوده را به زلف ساقی نسبت می‌دهد. دیوانگی و آشفته حالی او به خاطر زیبایی ساقی و زلف‌هایش است. او در سایه زلف ساقی آرامش می‌یابد و از نیکی و بدی‌های دنیا رها می‌شود. سپس وقتی به زیبایی ساقی می‌نگرد، از سایه‌اش خارج می‌شود و در انتها به ما یادآوری می‌کند که دل را در سایه غیرخواستنی جستجو نکنیم زیرا ذره‌ای که به آفتاب پیوسته است، نمی‌تواند در سایه باقی بماند.