غزل شمارهٔ ۱۴ عراقی
عراقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
از پرده برون آمد، ساقی، قدحی در دست
هم پردهٔ ما بدرید، هم توبهٔ ما بشکست
بنمود رخ زیبا، گشتیم همه شیدا
چون هیچ نماند از ما آمد بر ما بنشست
زلفش گرهی بگشاد بند از دل ما برخاست
جان دل ز جهان برداشت وندر سر زلفش بست
در دام سر زلفش ماندیم همه حیران
وز جام می لعلش گشتیم همه سرمست
از دست بشد چون دل در طرهٔ او زد چنگ
غرقه زند از حیرت در هرچه بیابد دست
چون سلسلهٔ زلفش بند دل حیران شد
آزاد شد از عالم وز هستی ما وارست
دل در سر زلفش شد، از طره طلب کردم
گفتا که: لب او خوش اینک سرِ ما پیوست
با یار خوشی بنشست دل کز سر جان برخاست
با جان و جهان پیوست دل کز دو جهان بگسست
از غمزهٔ روی او گه مستم و گه هشیار
وز طرهٔ لعل او گه نیستم و گه هست
میخواستم از اسرار اظهار کنم حرفی
ز اغیار بترسیدم گفتم سخن سر بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با تصاویری از ساقی و لیلی، از حالتی شگفتانگیز و سرمستی سخن میگوید. ساقی قدحی در دست دارد و زیبایی خود را نمایان میکند، که همه را به شیدایی میکشاند. شاعر از بند و زنجیر دلبستگیهای دنیوی آزاد میشود و در دام زلف عشق گرفتار میگردد. او در تلاش است تا احساساتش را بیان کند، اما از ترس قضاوت دیگران، سکوت میکند. به طور کلی، این شعر بیانگر عشق، شیدایی و تنش بین سرمستی و هوشیاری است.